كلبه اي پُر از من و تو

خاطراتی برای دخترم ستایش

مسافرت
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠  

سلام به همه دوستان گلم

هفته ای که گذشت رو تو سفر گذروندیم  جمعه هفته پیش صبح زود راه افتادیم به سمت اصفهان تا شب اصفهان بودیم و شب راهی خوزستان شدیم که چشمتون روزه بدنبینه تو برف و یخبندون گیر کردیم جوری که مرگ رو جلوی چشمامون دیدیم یه بار بدجوری سر خوردیم یه بار سگ پرید جلوی ماشین و از همه بدتر هم اینکه اصلا دیده کافی نداشتیم از بس که برف شدید بود هیچ جا رو نمیدیم فقط دو تا چراغ از یه تریلی که جلومون بود رو میدیدم با سرت 20 کیلومتر میرفتیم مسیره چهار ساعته رو نه ساعت طول کشید که رسیدیم خرم اباد  که گفتم جاده بسته است و اجازه ندادن بریم مجبور شدیم شب رو خرم اباد بمونیم و صبح زود به سمت دزفول راه بی افتیم

ساعت یازده و نیم صبح شنبه رسیدیم دزفول اون روز رو که اصلا نتونستیم از خونه دوستمون بیایم بیرون از بس خسته بودیم اصلا جون نداشتیم تا شب خونه بودیم و دور هم گپ زدیم و گفتیم و خندیدیم

یکشنبه از صبح رفتیم باغ ستایش اول رفت به مرغ و خروسا دونه داد بعد پرتغال چید بعد هم رفت چوب جمع کرد و اتیش روشن کردیم تا غروب باغ بودیم   از بس  ازش  کار  کشیدیم شب از خستگی غش کرد

دوشنبه صبح زود رفتیم اهواز که بابایی هم به ماموریتش برسه ما هم با یکی از دوستای بابا رفتیم اهواز گردی بعد هم یکی دو ساعتی تو پارک ساحلی یا همون پارک دولت ستایش بازی کرد  بعد هم ناهار خوردیم که دیگه بابا کارش تموم شد و برگشتیم دزفول

سه شنبه هم باز از صبح رفتیم باغ  تا غروب باغ بودیم  سه تامون حسابی اتیش سوزوندیم بادبادک هوا کردیم سبزی چیدیم و ........

چهار شنبه هم توی بازار دزفول گشتی زدیم عصر هم رفتیم لب رودخونه بچه ها بازی کردن

پنجشنبه صبح  راه افتادیم به سمت تهران  ستایش خانم که حسابی اخماش تو هم بود و اصلا دلش نمیخواست برگردیم و تقریبا با گریه  نشست تو ماشین و ازمون قول گرفت که دوباره زوده زود بریم مسافرت

در کل سفره خوبی بود و خیلی بهمون خوش گذشت رانندگی توی برف برای سامان تجربه جدیدی بود 

نمیدونم چرا نمیشه عکس اپلودکنم تو پست بعد عکسای سفر رو میذارم

 


کلمات کلیدی:
سرماخوردگی و کلاس بلزززز
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠  

سلام به همه دوستان

این هفته که بیشترش به مریضی گذشت اولش که خودم سرما خوردم و گلاب به روتون ابریزش بینی و سوزش شدیدچشم داشتم که دکتر گفت به خاطر الودگی هوا هست بعد هم ستایش که بچه ام  طفلی خیلی حالش بد بود چند روز که بدجور تب داشت یه هفته ای دارو مصرف کرد ولی بهتر نشد دوباره بردمش دکتر که برای بار دوم یه کم بهتر شده البته هنوز گهگاهی سرفه داره که امیدوارم به مرور خوب بشه

یه روز قبل از شب یلدا کل سیستم صوتی تصویری خونه رو تعویض کردیم و ستایش که کلی ذوق زده شده بود  و تقریبا به هر کسی که رسید اطلاع داد ما تلویزیون جدید خریدیم

چهارشنبه هم نمخواست بره مدرسه میگفت الا و بلا من میخوام خونه بمونم با تلویزیون قشنگمون فیلم ببینم منم مجبور شدم کنتور برق رو بزنم و بهش بگم برقا رفته تا بیخیال تی وی بشه و بره مدرسه ظهر هم که از مدرسه اومد ناهار خوردیم باز کنتور رو زدم و گفتم برق نداریم تا یه ساعتی بخوابه برای شب یلدا سرحال باشه خلاصه تا این تی وی براش عادی بشه جریانی داشتیم

شب یلدا هم مهمون داشتم جای همه دوستان خالی خیلی خوش گذشت

پنجشنبه هم یکی از دوستای دوران دبیرستان رو با همسرش دعوت کردم  کلی خاطره زنده کردیم و گفتیم و خندیدیم خدا رو شکر شوهرهای محترممون هم  از هم خوششون اومد و ارتباط خوبی برقرار کردن

سه شنبه گذشته بردمش خ بهار براش کتونی بخرم هر چی پسندیم و پاش کردم یه ایرادی گرفت و گفت اینو دوست ندارم اونو دوست ندارم خلاصه مصیبتی شده بود فروشنده ها هی میگفتن از چیش خوشت نیومده کجاش اذیتت میکنه ولی حریفش نشدن اخر هم خودش یه کتونی نقره ای خوشگل پسندید و پوشید و با همون کتونی برگشتیم خونه  اونقدر وروجک شده که همه چی باید به سلیقه خودش باشه و خودش انتخاب کنه

از هفته پیش  هم به پیشنهاد یه دوست عزیز بردمش کلاس بلز از دور بچه ها رو دید و استادشون رو که یه اقای خیلی شاد و سرحالی دید که با بچه ها سرو کله میزنه خوشش اومد اولین جلسه رو بردم یه کمی براش سخته اینکه دستاش رو هماهنگ کنه و دو دستی بزنه ولی امیدوارم کم کم عادت کنه و خوب یاد بگیره

یه مدتی خیلی نق نق میکرد و غر غرو شده بود منم  حسابی عصبی شده بودم اصلا حرف گوش نمیکرد به پیشنهاد مادر شوهر محترمه به جای  جیغ جیغ کردن سرش و دادو هوار یه بار یه ک ت ک   زدم تقریبا درست شده و  حرف گوش میکنه  امیدوارم که ک ت ک م یادش نره و همچنان خوب باقی بمونه


کلمات کلیدی:
اخبار ستایشی
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩٠  

سلام به همه

قضیه محسن کلاس که همچنان ادامه داره هر چی هم بهش میگم مبصرررررررررررررر باز میگه نه محسن اسم محسن کلاسشون هم میگه پهنازززززززز حالا نمیدونم منظورش  از پهناز چیه مهناز فرناز پرناز یا ..............

شدیدا به نقاشی کشیدن علاقه مند شده هر کتاب یا مجله ای میبینه میخواد توش نقاشی بکشه و رنگ کنه

یکی دو هفته ای هست که مامان سامان برای من شالگردن و هد بافته مامان من هم برای سامان داره شالگردن میبافه خلاصه بازار بافتنی تو خونه هر دو تا مامانا داغه ستایش فکر میکنه از این میل در میارن میکنن تو اون میل که بهش گفتیم نه باید ببافیم و این حرفا مامانم براش ده تا دونه سر انداخت تا ببافه خدا میدونه وقتی داشت میبافت چقدر خوردنی شده بود

بزنم به تخته ماشالله هزار ماشالله تپلی هم شده  مامان  و بابام میگیرن حسابی میچلوننش  بهش میگم ستایش زیاد حواست باشه تپل نشی بعد مریض میشی کمر درد و پا درد و ..............  اگه ببینم همین طوری داره پیش میره باید رژیمش بدم 

فکر میکنه تمام زنگ تفریحهای مدرسه رو باید خوراکی بخوره بهش میگم با دوستات برید تو حیاط بازی کنید میگه نه همه زنگ تفریح خوارکی میخورن منم میخوام بخورم اخه اکثر بچه ها صبحانه نمیخورن و میان بعد زنگ تفریح رو حسابی تغذیه میخورن ولی ستایش عادت به صبحانه داره  تو مدرسه هم ................. خلاصه که باید یه فکرین  براش بکنم

اون هفته خونه مامان فتاته بودیم فیلم ورود اقایان ممنون رو از اونجا اورده روزی شونصد بار این فیلم رو میبینه تمام دیالوگها رو دیگه حفظ شدیم از بس که نگا کردیم

برای سه شنبه مدرسه براشون جشن شب یلدا گرفته  بچه ها خیلی خوشحال هستن و روز شماری میکنن که سه شنبه زودتر برسه

 امیدوارم شب یلدا به همه دوستان خوش بگذره


کلمات کلیدی:
محسن کلاس
ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠  

سلام به همه دوستان

امشب میخوام یه کمی از خاطرات مدرسه خانمی بگم که براش یادگار بمونه

اون اوایل که صبح دردسری داشتم برای اماده کردنش اونقدر فس فس میگن مس مس میگن حالا هر چی منظورم همون تعلل کردن هست که اشک من در می اومد برای دستشویی نیم ساعت صورت شستن نیم ساعت لباس پوشیدن کلی بایدقربون و صدقه خانم میرفتم نازش رو میکشیدم تا بداخلاق از خونه بیرون نره جوری که وقتی میرفت اخلاق من شده بود سگی سگی از بس که غر غر میکرد که ای چرا موهام رو سفت بستی چرا شلوارم این طوریه مقنعه ام اونطوریه کیفم کجه و هزار جور گیره بنی اسرائیلی دیگه  جوری که یه روز بدقاطی کردم و ببخشید ببخشید دو سه تا پشت باسنی بهش زدم و عصبانیتم رو خالی کردم  ستایش هم حسابی گریه کرد و با هق هق رفت مدرسه ولی عوضش از فرداش دیگه غر غر نکرد و سریع اماده شد

ظهر هم که از مدرسه تعطیل میشه باز غر غر داره که میذارم پای خستگیش و ایرادی بهش نمیگیرم باهاش کنار میام تا شب ساعت هشت و نه که بخوابه اگه خیلی اذیت کنه یه ساعتی ظهر میخوابونمش که یه کمی خستگیش در بره

اون اوایل براش یه لقمه نون و پنیر و خیار میذاشتم یه میوه و یه کیکی بیسکویتی چیزی بعد گفت  لقمه نمیخوام برام یا اب پرتغال یا شیرکاکائو بذار منم اطاعت  امر کردم

یه روز برای کاری رفتم مدرسه ساعت هشت و نیم بود ستایش تو  حیاط بود بوسش کردم گفتم  مامانی یه چیزی بخور گرسنه نشی گفت مامان همه خوراکیهام رو خوردم دیگه هیچی نداررررررررررررررررم منو میگی باورم نمیشد گفتم ستایش باید مدیریت میکردی هر زنگ تفریح یه خوراکی میخوردی چرا همه رو باهم خوردی خلاصه اون روز مجبور شدم برم بیرون باز براش خرید کنم  ولی بهش یاد دادم که همه رو باهم نخوره

و امااااااااااااااااا قضیه محسن کلاس

امروز با کلی غر غر از مدرسه اومدیم خونه به زور فرستادمش دستاش رو بشوره از تو دستشویی داد میزنه مامان محسن کلاسمون امروز جراحی کرده  هی میگم چی میگی محسن کیه محسن کجا بوده که جراحی کرده اونم عصبانی و غر غرو دلش میخواست منو بزنه که حرفش  رو نیمفهمم بهش میگم مامانی من نمیدونم محسن کیه کی بهت گفته محسن جراحی کرده میگه مامان خنگی تعجب  محسن کلاس همون که ما رو ا روم میکنه که ما شلوغ نکنیم  چند روزه دیگه نمیاد خانممون گفته پاهاش رو جراحی کرده نمیتونه بیاد

خلاصه وقتی زبون بچه رو نمیفهمی بهت خنگ هم میگن

 


کلمات کلیدی: